...ای شادی‌ ای آزادی

...

 

یک

همان میدان بالای خانه مان بود. همان جا که بستنی‌های خوبی‌ داشت و بقالی سر نبش‌اش یک جور فشرده و تاریک بود و بوی ماست ترش شده میداد. درست وسط میدان یک تانک بزرگ بود و در اطرافش چهار ضدّ هوایی به شمال و جنوب و شرق و غرب نشانه رفته بودند. هوا بنفش رنگ بود. مثل غروب و یک کمی‌ ترسناک تر از یک غروب معمولی‌.

دو

توی همان خیابان شمالی جنوبی که کوچه ما به آن عمود است سوار یکی‌ از همان تاکسی‌های همیشگی‌ بودیم. کمی‌ جلوتر راه بندان بود. یک تانک بزرگ رو به جنوب ایستاده بود. دورش پرچم‌های سیاه پیچیده بودند. از همان‌هایی‌ که محرم‌ها همه جا هست. کسانی‌ با اسلحه دو طرف خیابان ایستاده بودند. من با چشمهای گرد شده بیرون را نگاه می‌کردم. بلند گفتم:"میخواهند بکشند شان!". گفت: هیس! مسافر جلویی برگشت و با خصم نگاهم کرد. ساکت شدم از ترس. ساکت.

سه

یکی‌ از همان آپارتمان‌ها بود. توی یک مجتمع مسکونی. با در و پنجره‌های آلومینیومی. ما زیاد بودیم. همدیگر را نمیشناختیم. انگار هر خانواده یک گوشه این خانه زندگی‌ میکرد.توی حمام تعدادی توی طشت رخت می‌‌شستند. من با یک طشت کوچک زرد رنگ و با یک کیسه پر از لباس‌های چرک جایی‌ برای خودم باز کردم. کاناپه سبز چرکی از لای در حمام توی نشیمن پیدا بود. بیرون هوا آلوده بود. ترس بود. سر و صدا بود. ما بدبخت بودیم. هراسان بودیم. به لنگ‌های زندگی‌ آویزان بودیم. 

 

   + ; ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٤
comment نظرات ()