...ای شادی‌ ای آزادی

ترس

 

نمیتوانم بگویم چه هستم. این ریشه در ترس از ایدئولوژی دارد. ریشه در این دارد که ما از سیاه و سپید رنج‌ها کشیده ایم در تاریخ. که ما ملتی هستیم که در طول همه این اتفاقت تاریخی‌ چوب این خوب است و این بد است را خورده ایم. حالا هم میترسم که اینطور محکم بگویم این خوب است و این بد است. حتا اگر در خلوت خود به آن اذعان داشته باشم. اگر نبود چه؟ می‌‌ترسم این دمکراتیک بودن را که پس از سالها تقلا اقلاً در درون خود ساخته‌ام را از دست بدهم.میترسم از محکوم کردن از بس که محکوم شده ایم. میترسم که بگویم سرمایه داری بد است که چند سال دیگر همین ضدّ سرمایه داری چوبی نشود و محکم بخورد توی سرمان. می‌‌ترسم بگویم خشونت گاهی خوب است. ممنوعیت خشونت و عبور از آن برایم ترسناک است از بس که مرگ دیده ایم از خشونت.خشونت کلامی حد اقل شاید بتواند گاهی کار آ باشد که از بس برایمان یاد آور فرهنگ پدر سالاری است، میترسم بگویم خوب است، گاهی. حتا همین حالا که مینویسم میگویم شاید. ضدّ همه اینها بار آمده‌ام و حالا از آن سوی بام افتاده ام.

دلم می‌خواهد بروم بالای یک کوه و همه آنچه از این تاریخ لعنتی سرزمینمان به ارث برده ایم را در کوله باری کنم و از آن بالا پرتاب کنم پایین. بعد به خورده‌هایش که نیست میشود بخندم. بلند بلند. این که دارم دمکراسی نیست، ترس است.

گریه‌ام می‌گیرد.

 

   + ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٧
comment نظرات ()