...ای شادی‌ ای آزادی

لطفا ...

 

 

بریز

بپاش از هم زود

لهٔ شو

نیست شو

پیش از آنکه سحرگاه, جان سایه‌ها را یکی‌ یکی‌ بگیری!

 

 

کسی‌ به جادو اعتقادی دارد؟

 

 

 

   + ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥
comment نظرات ()

داشتم فکر می‌کردم...

داشتم فکر می‌کردم...

صبح شده. تهران مثل همیشه کم کم به تب روزانه خود فرو میرود. از کابوس بیدار شده‌ایم. هنوز داریم نفس نفس می‌زنیم. هنوز خسته ایم. ولی‌ احساس اینکه این همه تمام شده چه لذت بخش است. پاهایمان را زیر ملحفه‌ای که هنوز خنکی شب را با خود دارد میلغزانیم. کمی‌ کش و قوس. حالت خلسه از یک تاریخ دویدن چقدر می‌چسبد. داستان‌ها بی‌ آنکه بخواهیم در ذهنمان می‌‌آیند و میروند. نور روز و صدای ماشین‌ها هر لحظه زیاد میشود. سر و صدای شهر بیدار شده هجوم می‌‌آورد به درون اتاق. 

دیرتر، هوا هنوز آلوده است. مثل سالهای پیش. پیشخوان روزنامه فروشی‌ها پر از روزنامه است. اما دیر که بجنبی تمام میشود. بی‌ قضاوت در خیابان راه می‌رویم. خیابان‌هایمان آبستن رشد اند. تحمل شب ندارند. هر شب شتابان به صبح میرسند. تا زندگی‌ را دوباره در خود جاری کنند. ما هم شتابانیم. تا که فرصت از دست ندهیم. تا باز به کابوس نرویم. اما طعم آزادی را ذرّه ذرّه در دهان مزه مزه می‌کنیم. نگران قورت دادنش. نگران نداشتنش. نگران شب شدن. نگران کابوسی که نکند باز امشب به خوابمان بیاید. 

بی‌ آنکه بدانیم کی‌، رسیده ایم به آنچه میخواستیم، به آنچه فریادش زدیم، به آنچه حالا درونش لمیده ایم، بی‌خیال و پر از خیال... 

راستی‌! داستان زندگی‌ آنانی‌ که در اتاقهای بسته و دالانهای دراز و سالنهای تاریک میله دار، عربده میکشیدند و ناسزا میگفتند و لهٔ میکردند و میشکندند و می‌زدند و بعد غذا ی مفصلی‌ میخوردند و لیوان آبی و خوابی‌ و رویای شیرین زدن و باز بیدار شدن و عربده سردادن.... چه شد؟  کجا پخش و پلا شده اند؟ کجا رشد میکنند؟ حالا به کجا مشت میزنند و بی‌ عربده چگونه به رویای شیرین زدن فرو میروند؟

داشتم فکر می‌کردم ... با این همه کابوس شبهای فردایمان چه کنیم؟

 

   + ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٩
comment نظرات ()

با او چه خواهیم کرد؟

 

"ای شادی ‌ای آزادی

آن روز که باز آئی

با این دل غم پرور

من با تو چه خواهم کرد؟"

 

داشتم فکر می‌کردم، با او چه خواهیم کرد؟

   + ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٩
comment نظرات ()