...
یک
همان میدان بالای خانه مان بود. همان جا که بستنیهای خوبی داشت و بقالی سر نبشاش یک جور فشرده و تاریک بود و بوی ماست ترش شده میداد. درست وسط میدان یک تانک بزرگ بود و در اطرافش چهار ضدّ هوایی به شمال و جنوب و شرق و غرب نشانه رفته بودند. هوا بنفش رنگ بود. مثل غروب و یک کمی ترسناک تر از یک غروب معمولی.
دو
توی همان خیابان شمالی جنوبی که کوچه ما به آن عمود است سوار یکی از همان تاکسیهای همیشگی بودیم. کمی جلوتر راه بندان بود. یک تانک بزرگ رو به جنوب ایستاده بود. دورش پرچمهای سیاه پیچیده بودند. از همانهایی که محرمها همه جا هست. کسانی با اسلحه دو طرف خیابان ایستاده بودند. من با چشمهای گرد شده بیرون را نگاه میکردم. بلند گفتم:"میخواهند بکشند شان!". گفت: هیس! مسافر جلویی برگشت و با خصم نگاهم کرد. ساکت شدم از ترس. ساکت.
سه
یکی از همان آپارتمانها بود. توی یک مجتمع مسکونی. با در و پنجرههای آلومینیومی. ما زیاد بودیم. همدیگر را نمیشناختیم. انگار هر خانواده یک گوشه این خانه زندگی میکرد.توی حمام تعدادی توی طشت رخت میشستند. من با یک طشت کوچک زرد رنگ و با یک کیسه پر از لباسهای چرک جایی برای خودم باز کردم. کاناپه سبز چرکی از لای در حمام توی نشیمن پیدا بود. بیرون هوا آلوده بود. ترس بود. سر و صدا بود. ما بدبخت بودیم. هراسان بودیم. به لنگهای زندگی آویزان بودیم.
تحریم؟؟؟؟ ... نه!! ... من، نه!
"۷۷ کشته و ۲۸ مجروح آخرین امر تلفات و مصدومان حادثه سقوط هواپیما در ارومیه"
وجود نداریم که تحریم را حس کنیم....
ترس
نمیتوانم بگویم چه هستم. این ریشه در ترس از ایدئولوژی دارد. ریشه در این دارد که ما از سیاه و سپید رنجها کشیده ایم در تاریخ. که ما ملتی هستیم که در طول همه این اتفاقت تاریخی چوب این خوب است و این بد است را خورده ایم. حالا هم میترسم که اینطور محکم بگویم این خوب است و این بد است. حتا اگر در خلوت خود به آن اذعان داشته باشم. اگر نبود چه؟ میترسم این دمکراتیک بودن را که پس از سالها تقلا اقلاً در درون خود ساختهام را از دست بدهم.میترسم از محکوم کردن از بس که محکوم شده ایم. میترسم که بگویم سرمایه داری بد است که چند سال دیگر همین ضدّ سرمایه داری چوبی نشود و محکم بخورد توی سرمان. میترسم بگویم خشونت گاهی خوب است. ممنوعیت خشونت و عبور از آن برایم ترسناک است از بس که مرگ دیده ایم از خشونت.خشونت کلامی حد اقل شاید بتواند گاهی کار آ باشد که از بس برایمان یاد آور فرهنگ پدر سالاری است، میترسم بگویم خوب است، گاهی. حتا همین حالا که مینویسم میگویم شاید. ضدّ همه اینها بار آمدهام و حالا از آن سوی بام افتاده ام.
دلم میخواهد بروم بالای یک کوه و همه آنچه از این تاریخ لعنتی سرزمینمان به ارث برده ایم را در کوله باری کنم و از آن بالا پرتاب کنم پایین. بعد به خوردههایش که نیست میشود بخندم. بلند بلند. این که دارم دمکراسی نیست، ترس است.
گریهام میگیرد.
جای خالی آنها...
اینجا همه چیز آرام است بی هیاهوی تو! میدانی که نشسته ایم کنار پنجره این خانه بلند و داریم، از خلال دود خلسه آور آرامش مان البرز را نگاه میکنیم؟..... آن هم درست در لحظهای که قطعه ابر کوچک باران از روی آفتاب کمرنگ عصر، کنار رفته است.
نفس بی تو تنگ میشود، حتا حالا که آرامیم!
لطفا ...
بریز
بپاش از هم زود
لهٔ شو
نیست شو
پیش از آنکه سحرگاه, جان سایهها را یکی یکی بگیری!
کسی به جادو اعتقادی دارد؟
داشتم فکر میکردم...
داشتم فکر میکردم...
صبح شده. تهران مثل همیشه کم کم به تب روزانه خود فرو میرود. از کابوس بیدار شدهایم. هنوز داریم نفس نفس میزنیم. هنوز خسته ایم. ولی احساس اینکه این همه تمام شده چه لذت بخش است. پاهایمان را زیر ملحفهای که هنوز خنکی شب را با خود دارد میلغزانیم. کمی کش و قوس. حالت خلسه از یک تاریخ دویدن چقدر میچسبد. داستانها بی آنکه بخواهیم در ذهنمان میآیند و میروند. نور روز و صدای ماشینها هر لحظه زیاد میشود. سر و صدای شهر بیدار شده هجوم میآورد به درون اتاق.
دیرتر، هوا هنوز آلوده است. مثل سالهای پیش. پیشخوان روزنامه فروشیها پر از روزنامه است. اما دیر که بجنبی تمام میشود. بی قضاوت در خیابان راه میرویم. خیابانهایمان آبستن رشد اند. تحمل شب ندارند. هر شب شتابان به صبح میرسند. تا زندگی را دوباره در خود جاری کنند. ما هم شتابانیم. تا که فرصت از دست ندهیم. تا باز به کابوس نرویم. اما طعم آزادی را ذرّه ذرّه در دهان مزه مزه میکنیم. نگران قورت دادنش. نگران نداشتنش. نگران شب شدن. نگران کابوسی که نکند باز امشب به خوابمان بیاید.
بی آنکه بدانیم کی، رسیده ایم به آنچه میخواستیم، به آنچه فریادش زدیم، به آنچه حالا درونش لمیده ایم، بیخیال و پر از خیال...
راستی! داستان زندگی آنانی که در اتاقهای بسته و دالانهای دراز و سالنهای تاریک میله دار، عربده میکشیدند و ناسزا میگفتند و لهٔ میکردند و میشکندند و میزدند و بعد غذا ی مفصلی میخوردند و لیوان آبی و خوابی و رویای شیرین زدن و باز بیدار شدن و عربده سردادن.... چه شد؟ کجا پخش و پلا شده اند؟ کجا رشد میکنند؟ حالا به کجا مشت میزنند و بی عربده چگونه به رویای شیرین زدن فرو میروند؟
داشتم فکر میکردم ... با این همه کابوس شبهای فردایمان چه کنیم؟
با او چه خواهیم کرد؟
"ای شادی ای آزادی آن روز که باز آئی با این دل غم پرور من با تو چه خواهم کرد؟" داشتم فکر میکردم، با او چه خواهیم کرد؟
نظرات ()
